و من چقدر تلخم...

چشمان سرخی جست مرا,

دخترک گریه می کرد,

روسری کوچک سرخ تر از چشمانش راسفت تر کرد,

ومن چقدر تلخم؟؟؟؟

بی تفاوت مادرش را میگویم اما...

گوشه چادر به لبش میچرخاندودر اعماق نگاهش دخترک دور میشد,

مادر با چشمانش فریاد میزد:

تن میفروشم,کسی میخرد ایا؟

ومن چقدر تلخم؟؟

میکشید دستش را وتندتر میرفت,

اهای؟لنگ دمپایی ابیش جا ماند؟؟

دخترک با چشمان سرخش باز نگاهم کرد.

ومن چقدر تلخم؟؟؟

دخترک گم شد در چرخش نگاه مادرکه بی تابانه اطراف را می درید,گم شد در نیستی ونابودی...

حالا,

چشمان من سرخ است,

ومن چقدر تلخم...

/ 3 نظر / 5 بازدید
روز نيوز

با سلام وبلاگ زيبا و ديدني داري سعي كن با تبادل لينك بيننده وبلاگتو زياد كني در صورت تمايل جهت تبادل لينك كد زير را <p> <embed width="150" height="150" src="http://gadgetnews.ir/images/uploads/ads/roznews.swf"></p> را در بخش تنظيمات وبلاگ ستون اسكريپت ها و كدهاي اختصاصي قرار بدهيد تا اين سايت روز نيوز علاوه بر ارسال بيننده براي وبلاگتان همواره براي اطلاع از اخبار روز در دسترس شما باشد.پس از در لينك ما را براي درج لينك وبلاگتان مطلع كنيد. با تشكر مديريت سايت

بانــــو

سارا جان غمگين اما قشنگ انگار اين روزها بايد زندگي را تلخ نوشيد به نظرم " نگاهش را " و " مادر " و " در چرخش چشمان مادر " اضافه است گوشه ي چادر به لبش مي چرخاند و در اعماق نگاه ، دخترك دور مي شد .

بانــــو

سارا جان من زياد با شعر و سرودن آشنايي ندارم فقط چند بار كه خوندم فكر كردم يه چيزاييش اضافه است فقط نظرم رو گفتم[لبخند]