من محکومم...

امروز عشق را در بازار به حراج گذاشته بودند...

خدایا...

            باچشمان خودم دیدم...

.......................

می خواهم امانیست شوم...

                   من که محکومم...

محکوم از خواب آشفته ای به خواب آشفته ی دیگر....

من اعلام می کنم:

                     من زین پس به فکر خویشم...

امانیستم...

 

/ 24 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روایت تلخ

در این دنیا .. همگی زندانی هستیم.. ما به کدامین جرم دستگیر شده ایم؟.. [گل] زیبا بود سارا جان ... عیدت مبارک نماز وروزت مقبول درگاهش ...

مهدخت

ممنون ازاینکه بهم سرزدین وممنون بابت نوشته های زیباتون

مازیار

از رفتن هراس داریم یک چیزی نشان‌مان بده که آرام شویم مثلاً روی‌ت را ...

لعنتی

واقعا زیبا بوذ

سیاوش

اشعار زیباتون خوندم عذر می خوام بعلت چندی مشکلات چند روزی وبلاگم به روز نکردم وبه شما هم سر نزدم امیدم بر من ببخشید وبلاگ آقای محرابیان www.atbin88.blogfa.cpm

علیرضا

غصّه های نازنین نه واژه ی گنجایش است و نه امیدواری پایان تمام غصّه های من در کاسه ی صبرم جا نمی شود برای من کاسه ای بیاورید سر ریز شده ام گوئی برای کسی که خودم نیستم دلم تنگ شده است چنان پر از سرسام واژه ام که شعر به همراهم نمی تپد و حوصله ی کاغذ به رفاقت خودکار قد نمی دهد مانده در کنج افسوسی نامحدود و درد که در استخوان سینه ام می فشاردم گوئی برای کسی که خودم نیستم دلم تنگ شده است دیریست در هاله ای از اوهام سر گیج معمّای زندگی پریش از غصه های نازنین دارم می میرم می دانید دارم می میرم !.

قلی

هیچی، هیچ من اصلا هیچی نوفهمم. خدایای چیکار کنم ،فکرکنم گرسنمه برم یه چیزی بخورم دوباره بایم بخونم نهار نخوردم ببینم سیر بشم چیزی سر در میارم! بدبختی ها !!!

روایت تلخ

شعر بگویید .. این روز ها بر کدامین جاده دلتنگی می وزید ؟ .... ترنم احساست را می طلبم...

قلی

شکست عشقی؟ دو کوئیت؟ سه کوئیت؟ . . .؟ نوزده کوئیت؟

baran

salam .be fekre khodet bash shad v salem bashydar panahe hagh