خدایم چقدر دوری...

دلم میخواهدت...

دلم میخواندت...

آی‌ خورشید ترا می‌خواهم

تا که بتابی به چشمانم

چشمانی که سالهاست بیتابست

نور بینهایت

تا مرز بیکرانها 

اه

خدایم چقدر دوری...

دورتر از پنجرهٔ آبی اتاقم

که سالهاست خاکستریست

نوری که بتابد به باورهای کور،باورهای سخت

دور میشوی چرا؟؟

می‌خواهم به وسعت نورهای تابیده ات عاشقت  باشم

می‌دانم که میایی باز بر من بتابی

می‌دانم میتابی

می‌دانم میایی

/ 3 نظر / 5 بازدید
سیاوش

سلام ......................................................................... شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد از غزل‌هایم فقط خاکستری مانده به جا بیت های روشن و شعله ورم را باد برد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمه‌ی عاشقترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد حامد عسگری

النا

سارا جون این شعرا را از دفتر خاطراتت میاری یا می خوای داستانت برامون بگی؟