آمد...

اما من،

         سرد سردم...

/ 32 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سامان

در نهایت تنها کسی که می‌خواهم دل به دلش بدهم تویی تــو کـه نمـی دانــى دیـشـب آن قــدر بــاران آمــد کـه اگــر بگـویــم یــاد تــو نبـــودم بــاران بــا مـن قهــر مـى کنــد آن قـدر از پنجـره بیـرون را نـگاه کــردم کـه اگـر بگـویـم منتظــر تــو نبــودم پنجــره بــا مـن قهـر مـى کنـد آن قــدر دلتنــگ خــوابیـــدم کـه اگــر بگـویــم خــواب تــو را نـدیـدم خـوابـت هـم مـرا تــرک مــى گـویـد . .

گاندلف

آهای... بنده... آره با تو ام....خـــــدای جدید نمیخواهی؟[نیشخند] من یه خدای ناشناخته ام... که یه بنده ی خوب میخواهم.... یه نده که خوب ستایش کنه خوب عبادت کنه حتی خودشو قربونیم کنه... از اون بنده ها که فقط تو قصه های اساطیره میخواهم... [نیشخند][زبان]

سامان

امـروز بـه “ آنـهـایی” مـی انـدیـشـم .. .. .. .. ... .. کـه رویِ “شـانـه هـایم” گـریـه کـردنـد . . . .. .. و نـوبـتِ “ مــَـن” کـه شـُـد .. .. .. “ شـانـه ” خـالـی کـردنـد ! میدانی ... دنبال تو نمی گردم! دنبال کسی می گردم... تا تو رو نشونش بدم و بگم... " مثل او نباش !

سامان

امـروز بـه “ آنـهـایی” مـی انـدیـشـم .. .. .. .. ... .. کـه رویِ “شـانـه هـایم” گـریـه کـردنـد . . . .. .. و نـوبـتِ “ مــَـن” کـه شـُـد .. .. .. “ شـانـه ” خـالـی کـردنـد ! میدانی ... دنبال تو نمی گردم! دنبال کسی می گردم... تا تو رو نشونش بدم و بگم... " مثل او نباش !

سامان

خستــه ام… از صبوری خستـــه ام… از فریـــادهایی که در گلویـــم خفـه ماند… از اشــک هایی که قـاه قـاه خنـــده شد… و از حـــرف هایی که زنده به گـــور گشت در گــورستان دلم آســان نیست در پس خـــنده های مصــنوعی گریــه های دلت را ، در بی پنـــاهیت در پشت هـــزاران دروغ پنهـــان کنی… این روزهــا معنی را از زندگـــی حذف کــرده ام… برایــم فرق نمـــی کند روزهایـــم را چگونــه قربانـی کنم

سامان

سردش بود دلم را برایش سوزاندم" گرمش که شد با خاکتسرش نوشت"خداحافظ

آمد

پس ايكاش نمي آمد كه همان گرماي كم هم ازبين نمي رفت .

امیر

دیر آمدی​ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست بر آتش عشقت آب تدبیر چندان که زدیم باز ننشست......

نیره

گاهـــي نمــي تـوان بخشيـد و گذشـت ... امــا مــي تـوان چشمــان را بسـت و عبـور کـرد ! گاهـــي مجبـور مي شوي نـاديــده بگيــري ... گاهـــي نگاهــت را بــه سمــت ديگــر بـدوز که نبينـي ... !