توقع زیاد...

نشسته ام با دو لیوان چای داغ... وبربر به دستانم زل زده ام' وبایک دوست شاید... روی میزی پراز شلوغی ... ودو نخ سیگار... ومیدانم خوشبختی، میتواند همین لحظه های کوتاهی باشد' که بی توجة از انها می گذرم' به دنبال یک خوشبختی بزرگ...

/ 33 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
baran

salam saraye aziz chera ap nemikony

هم وطن

بادرود برشما مشتاق دیدارتان هستیم مدتی است که به ما سر نمی زنید جوانان میهن پرست فقط باربد جان نبود

هم وطن

بادرود برشما مشتاق دیدارتان هستیم مدتی است که به ما سر نمی زنید جوانان میهن پرست فقط باربد جان نبود

روایت تلخ

از این پست خوشم اومد !

ساراازکرمانشاه

هی فلانی میدونی که سخته وقتی از بغض گلودرد میگیری و همه میگن لباس گرم بپوش!!

عاشق کوهستان

[گل]سلام کجائید ؟[نگران]

مژگان

فروغ:" زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله ی رخوتناک دو هماغوشی " http://sokootebaran.persianblog.ir/

hana

20 +++++++++++++[گل]

یه دوست

ومیدانم خوشبختی، میتواند همین لحظه های کوتاهی باشد'که بی توجة از انها می گذرم با این جمله شدیدا موافقم خدا نکند برای کسی روزی پیش بیایدکه آرزوی غمهای دیروزش را بکند

مهتاب

عزیز من، خوشبختی، نامه ای نیست که یک روز،نامه رسانی،زنگ درخانه ات رابزندوآن رابه دستان منتطر تو بسپارد. خوشبختی ساختن عروسک کوچکی است ازیک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدابه همین سادگی، امایادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیزدیگر... خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز،لوازم وشرایط، اصول وقوانین پیچیده ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده درشناختنش شویم. خوشبختی، همین عطرمحو و مختصرتفاهم است که درسرای تو پیچیده است...