...

دگر باره می میرانند مرا...

اما,

     برپا خواهم خواست از این گور بی امان...

دگرباره می خورانند از من عقل خویش را...

اما,

     جوانه خواهم زد براین نارستگی ها...

دگرباره می گورانند برخاک اندامم را...

اما,

      تندیسی خواهم ساخت از این تن,پارینه سنگی هارا...

ای بهمن!!!!

فرود آی برمن!!

                 سابیده شویدبر این درد سوختگی ناحیه ی تنهایی...

                 تا مگرم بدر آید سوز تنهایی...

گرفته اند ز من صدایم را...

آه ای داغ بر دل نشسته...

             تا کس نشنود این درد بی امان...

 

/ 15 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدخت

درد بی امانت را در سینه خفه کن..........اینروزها کسی به فریاد رسی دل شکسته ات نمی آیند.........اینروزها همه نمک پاش زخمها شده اند

محمد

وصیت میکنم پس از مرگم چشمهایم را به مادرم بدهید خودم دیدم که زمانه سوی چشمانش را چه بیرحمانه میگرفت! دست هایم را به پدرم بدهید تا زبری دستانش صورت مادرم را هنگام نوازش ، سرخ نکند! قلبم را به نان خشکی ای بدهید که قلب پاره پاره هم میخرد! اما فقط شانه هایم را با من به خاک بسپارید شبهای زیادی این شانه ها چتری بود برای دخترکی که این حوالی مدام بارانی بود..!

گاندلف

وبت که باز شد دیدم شعر... یه هو احساس کردم که چقد احساساتم همراهم نیست... کجا جاشون گذاشتم... پیداشون نکردم تا وقتی یه چند بیت ازت خوندم.... بنویس سارا... بازم میام میخونمت تا بلکه احساسات از تو گنجه بیان بیرون و نوری به صورتشون بتابه و جون بگیرن...

مازیار

بازآ و دل تنگ مرا مونس جان باش

هم وطن

درود هم وطن ممنون که سرزدید چند وقتی نبودید شما را با افتخار لینک کردیم

هم وطن

درود هم وطن روز خواهر بر تمام خواهران ایران عزیز مبارک با مطلبی بروزم چشم براه نظر شما هستم

جاوید

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش...

یاسی

بکزارید که از خانه به میحاده روم گاهی از تندگویی"در پی پیمانه روم